تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٩٦ - پرسيدن عارفى از كشيش كه تو به سال بزرگترى يا به ريش ؟
((١٨٠٢)) هست آن يخ زان صعوبت يادگار يادگار صيف در دى از ثمار
((١٨٠٣)) همچنين هر جزو جزوى اى فتى در تنت افسانه گوى نعمتى
((١٨٠٤)) چون زنى كه بيست فرزندش بود هر يكى حاكىّ حالى خوش بود
((١٨٠٦)) حاملات وبچگانش در كنار شد دليل عشق بازىّ بهار
((١٨٠٧)) هر درختى در رضاى كودكان همچو مريم حامل از شاهى نهان
((١٨٠٨)) گرچه در آب آتشى پوشيده شد صد هزاران كف بر آن جوشيده شد
((١٨٠٩)) گرچه دريا سخت پنهان مى تند كف به ده انگشت اشارت مى كند
((١٨١٠)) همچنين اجزاى مستان وصال حامل از تمثالهاى حال وقال
((١٨١١)) در جمال حال وا مانده دهان چشم غايب مانده از نقش جهان
((١٨١٢)) آن مواليد از ره اين چار نيست لاجرم منظور اين ابصار نيست
((١٨١٣)) آن مواليد از تجلى زاده اند لاجرم منظور اين ابصار نيست
((١٨١٤)) زاده گفتيم وحقيقت زاده نيست وين عبارت جز پى ارشاد نيست
((١٨١٥)) هين خمش شو تا بگويد شاه قل بلبلى مفروش با اين جنس گل
((١٨١٦)) اين گل گوياست پر جوش وخروش بلبلا ترك زبان كن باش گوش
((١٨١٧)) هر دو گون تمثال پاكيزه مثال شاهد عدلند بر سرّ وصال
((١٨١٨)) هر دو گون سرّ لطيف مرتضى شاهد احياى حشر وما مضى
((١٨١٩)) همچو يخ كاندر تموز مستجد هر دم افسانهء زمستان مى كند
((١٨٢٠)) ذكر آن ارياح سرد زمهرير اندر آن ايام وازمان عسير
((١٨٢١)) همچو آن ميوه كه در وقت شتا مى كند افسانهء لطف خدا حمل نبود بىز مستى وز لاغ بىبهارى كى شود زاييده باغ ؟
((١٨٢٢)) قصهء دور تبسمهاى شمس وان عروسان چمن را طمس ولمس
((١٨٢٣)) حال رفت وماند جزوت يادگار يا از او وا پرس يا خود ياد آر
((١٨٢٤)) چون فرو گيرد غمت گر چستئى زان دم نوميد كان وا جستئى
((١٨٢٥)) گفتىاش اى غصهء منكر به حال راتبيهء انعامها را زان كمال