تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٧٤ - شنيدن ترك حكايت درزى درزيان را و گرو بستن كه درزى از من چيزى نتواند بردن
شنيدن ترك حكايت درزى درزيان را وگرو بستن كه درزى از من چيزى نتواند بردن
((١٦٦٥)) چون كه دزدىهاى بىرحمانه گفت كه كنند آن درزيان اندر نهفت
((١٦٦٦)) اندر آن هنگامه تركى از خطا سخت تيره شد ز كشف آن غطا
((١٦٦٧)) شب چو روز رستخيز آن رازها كشف مى كرد از پى اهل نهى
((١٦٦٨)) هر كجا آيى تو در جنگى فراز بينى آنجا دو عدو در كشف راز
((١٦٦٩)) آن زمان را محشر مذكور دان وآن گلوى راز گو را صور دان
((١٦٧٠)) كه خدا اسباب خشمى ساخته است وآن فضايح را به كوى انداخته است
((١٦٧١)) بس كه غدر درزيان را ذكر كرد حيف آمد ترك را وخشم ودرد
((١٦٧٢)) گفت اى قصّاص در شهر شما كيست چابكتر در اين فن دغا
((١٦٧٣)) گفت خياطى است نامش پورشُش اندرين دزدى وچستى خلق كش
((١٦٧٤)) گفت من ضامن كه با صد اضطرار او نيارد برد از من رشته تار
((١٦٧٥)) پس بگفتندش كه از تو چستتر مات او گشتند در دعوى مبر
((١٦٧٦)) تو به عقل خود چنين غرّه مباش كه شوى ياوه تو در تزويرهاش
((١٦٧٧)) گرمتر گشت او وبست آنجا گرو كه نيارد برد نه كهنه نه نو
((١٦٧٨)) مطعمانش گرمتر گردند زود او گرو بست ودهان را برگشود
((١٦٧٩)) گفت رهن اين مركب تازىّ من بدهم ار دزدد قماش من به فن
((١٦٨٠)) ور نتاند برد اسبى از شما وا ستانم بهر رهن مبتدا
((١٦٨١)) ترك را آن شب نبرد از فكر خواب با خيال دزد مى كرد او حراب
((١٦٨٢)) بامدادان اطلسى زد در بغل شد به بازار ودكان آن دغل
((١٦٨٣)) پس سلامش كرد گرم آن اوستاد جست از جا لب به ترحيبش گشاد
((١٦٨٤)) گرم پرسيدش ز حدّ ترك بيش تا فكند اندر دل او مهر خويش
((١٦٨٥)) چون شنيد از وى نواى بلبلى پيشش افكند اطلس استنبلى