تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٣٢٦ - تمثيل حريص بر دنيا به مورى نابيننده رزاقى حق و خزاين رحمت او را كه به دانهاى از خرمنى مى كوشد و وسعت آن خرمن را نمى بيند
تمثيل حريص بر دنيا به مورى نابيننده رزاقى حق وخزاين رحمت او را كه به دانهاى از خرمنى مى كوشد ووسعت آن خرمن را نمى بيند
((٨٠٦)) مور بر دانه از آن لرزان شود كاو ز خرمنهاى پر اعمى بود
((٨٠٧)) مى كشد يك دانه را از حرص وبيم چون نمى بيند چنان چاش عظيم
((٨٠٨)) صاحب خرمن همى گويد كه هى اى ز كورى پيش تو معدوم شىء
((٨٠٩)) تو ز خرمنهاى ما آن ديده اى كاندر آن دانه به جان پيچيده اى
((٨١٠)) اى به صورت ذره ، كيوان را ببين مور لنگى رو سليمان را ببين
((٨١١)) تو نهاى اين جسم ، بل آن ديده اى وا رهى از جسم گر جان ديده اى
((٨١٢)) آدمى ديدست وباقى لحم وپوست هر چه چشمش ديده است آن خير اوست
((٨١٣)) كوه را غرقه كند يك خم زنم منفذى گر باز باشد سوى يم
((٨١٤)) چون به دريا راه شد از جان خم خمّ با جيحون برآرد اشتلم
((٨١٥)) زين سبب قل گفتهء دريا بود گرچه نطق احمدى گويا بود
((٨١٦)) گفتهء او جمله درّ بحر بود كه دلش را بود در دريا نفوذ
((٨١٨)) چشم حس افسرده بر نقش قمر تو قمر مى بينى واو مستقر
((٨١٩)) اين دويى اوصاف ديدهء احول است ور نه اوّل آخر ، آخر اوّل است هين گذر از نقش خم در خم نگر كاندر او بحريست بىپايان وسر پاك از آغاز وآخر آن عذاب مانده محرومان ز قهرش در عذاب اين چنين خم را تو دريا دان يقين زنده از وى آسمان وهم زمين بلكه وحدت گشته او را در وصال شد خطاب او خطاب ذو الجلال بعد از آن گويد حقم منصوروار تا شود بر دار شهرت او سوار تا چنين سِرّ در جهان ظاهر شود مقبل اندر جستجو ماهر شود