تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٢٢٨ - حواله كردن مرغ گرفتارى خود را به مكر صياد و صياد به حرص
حواله كردن مرغ گرفتارى خود را به مكر صياد وصياد به حرص
((٥٥٧)) گفت آن مرغ اين سزاى آن بود كه فسون زاهدان را بشنود
((٥٥٨)) گفت زاهد نى سزاى آن نشاف كه خورد مال يتيمان از گزاف
((٥٥٩)) بعد از آن نوحه گرى آغاز كرد كه فخ وصياد لرزان شد ز درد
((٥٦٠)) كز تناقضهاى دل پشتم شكست بر سرم جانا بيا مى مال دست
((٥٦١)) زير دست تو سرم را راحتيست دست تو در شكر بخشى آيتيست
((٥٦٢)) سايهء خويش از سر من بر مدار بىقرارم بىقرارم بىقرار
((٥٦٣)) خوابها بيزار شد از چشم من در غمت اى رشك سرو وياسمن
((٥٦٤)) گر نيم لايق چه باشد گر دمى ناسزايى را بپرسى در غمى ؟
((٥٦٥)) مر عدم را خود چه استحقاق بود كه بر او لطفت چنين درها گشود
((٥٦٦)) خاك گرگين را كرم آسيب كرد ده گهر از نور حس در جيب كرد
((٥٦٧)) پنج حسّ ظاهر وپنج نهان كه بشر شد نطفهء مرده از آن
((٥٦٨)) توبه بىتوفيقت اى نور بلند جز به ريش توبه نبود ريشخند
((٥٦٩)) سبلتان توبه يك يك بركنى توبه سايه است وتو ماه روشنى
((٥٧٠)) اى ز تو ويران دكان ومنزلم چون ننالم چون بيفشارى دلم چون كه بىتو نيست كارم را نظام بىتو هرگز كار كى گردد تمام
((٥٧١)) چون گريزم زان كه بىتو زنده نيست بىخداونديت بود بنده نيست
((٥٧٢)) جان من بستان تو اى جان را اصول زان كه بىتو گشتهام از جان ملول
((٥٧٣)) عاشقم من بر فن ديوانگى سيرم از فرهنگ واز فرزانگى
((٥٧٤)) چون بدرّد شرم گويم راز فاش چند از اين صبر وزحير وارتعاش
((٥٧٥)) در حيا پنهان شدم همچون سجاف ناگهان بجهم ز زير اين لحاف