ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ١٥٣ - اخبار اين باب
و سبب بين نباشى بايد خود را مانند مردهاى كه در مقابل غسال تسليم و بدون اراده است فرض كنى و بر روح و حقيقت خود نماز ميت را با پنج تكبير بخوانى و از تمام آمال و آرزوهاى خود وداع نموده و مانند موقع مرگ كه از همه زندگى توديع مىشود از همه چيز چشم بپوشى.
و كمترين حد توكل اين است كه با همت و فكر و انديشه خود در صدد تغيير مقدرات و غالب شدن بر مقدار معين شده براى خود نباشى و بر همان قسمت مقرر شده هم چشم ندوزى و بر آنچه از دستت رفته است خيره نشده و تاسف نخورى كه اين حالات موجب شكستن همان ايمان و باعث نقص آن خواهد شد و حال اينكه تو خود آگاهى باين زيان ندارى. و اگر ميخواهى كه بمقدارى از روش و حالات توكّلكنندگان آگاهى پيدا كنى توجه كامل باين داستان بكن و آن داستان چنين است كه يكى از متوكلين خدمت يكى از ائمه دين عليهم السّلام شرفياب شد و سؤالى در باره توكل از آن حضرت نمود و امام آن شخص را كاملا مىشناخت كه توكلش نيكو و پرهيز و تقوايش خوب است و قبل از شروع بسؤال بر صدق و راستى او آگاهى داشت.
حضرت باو فرمود در همين جا باش و ساعتى بمن مهلت بده آن شخص هم امتثال نمود و در همين بين كه او منتظر و در انديشه پاسخ حضرت بود شخص فقير و تهيدستى از آنجا عبور كرد امام ٧ دست بجيب خود كرده و چيزى بآن مرد فقير عنايت فرمود سپس حضرت رو كرد بآن شخص سئوالكننده و فرمود پيش بيا و از هر چيزى كه ميخواهى كه سؤال كن آن مرد عرض كرد. اى امام معصوم من كاملا معرفت و شناخت دارم كه شما قبل از اينكه مهلت بخواهى قدرت و توانائى كامل بپاسخ سؤال من داديد و من علت تاخير جواب را نميدانم. حضرت فرمود براى اينكه تو خود پيش از سخن گفتن من پاسخت را دريابى. چون مقدار يك دانق (وجه بسيار مختصر) همراه من بود و من نميخواستم از خود غافل باشم و در باره مسأله توكل صحبت كنم و باطن و ضمير من كه از هر جهت خداوند اطلاع از آن دارد شايد توجه بآن وجه مختصر كه در جيب من هست داشته باشم و سزاوار نبود كه من پاسخ سؤال مربوط به توكل را بدهم مگر اينكه اين وجه را بمصرف خود برسانم. و با اين عمل خواستم كه دقت نظر و توجه تو بيشتر گردد. پس از اين عمل و شرح آن ناگهان آن مرد فرياد تاسف بارى سر داد و سوگند ياد نمود كه از اين پس تا آخر عمر در عمران و آبادى سكونت نكند و با هيچ كس پيوند انس نبندد و با كسى معاشرت ننمايد.
٤٣- ارشاد مفيد. ابو محمد حسن بن محمد بن يحيى ... از ابو حمزه ثمالى از حضرت سجاد ٧ كه فرمود. روزى از مدينه بيرون شده و آمدم تا باين ديوار رسيدم و بر آن تكيه كردم ناگهان مردى را كه دو جامه سفيد بر تن داشت در برابر خود ديدم كه بمن نگاه ميكند. سپس گفت اى على بن الحسين چه شده كه اين چنين ترا غمناك و اندوهناك مىبينم؟