بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٣٧ - حكايت ١٤٥ دشمنى دارى چنين در سر خويش # مانع عقل است و خصم جان و كيش
حكايت ١٤٥
|
دشمنى دارى چنين در سرّ خويش |
مانع عقل است و خصم جان و كيش |
|
در يكى از جنگهاى كفر و اسلام، شيطان به شكل سرادقة بن مالك درآمد و فرماندهى سپاه كفر را برعهده گرفت.
در اثناى جنگ، شيطان ديد كه لشكرى از ملائك به كمك سپاه مسلمان در حركتند، سپاهى كه با چشم قابل رؤيت نبودند. شيطان از ترس جان سراسر آتش شد و عقبنشينى كرد و گفت: لشكر انبوه و عجيبى از فرشتگان را مىبينم كه به كمك سپاه اسلام مىآيند. حارث بن هشام، يكى از سران لشكر كفر به شيطان كه به صورت سرادقه درآمده بود، گفت: نه، تو دارى مشتى حقير عرب را مىبينى. اى ملعون، تو ديروز مىگفتى من ضامن فتح و نصرت شما هستم و اينك به فردى نامرد و ترسو بدل شدهاى. ما فريب افسون تو را خورديم و به جنگ آمديم، تو به آتشخانه حمّام رفتى و ما هيزم آتش شديم. شيطان مشت محكمى به سينه حارث كوفت و از معركه گريخت.
|
نفس و شيطان هردو يك تن بودهاند |
در دو صورت خويش را بنمودهاند |
|
|
چون فرشته و عقل كه ايشان يك بدند |
بهر حكمتهاش دو صورت شدند |
|
|
دشمنى دارى چنين در سرّ خويش |
مانع عقل است و خصم جان و كيش |
|
|
يك نفس حمله كند چون سوسمار |
پس به سوراخى گريزد در فرار |
|
|
طمطراق اين عدو مشنو، گريز |
كو چو ابليس است دل لجّ و ستيز |
|