بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٠٦ - حكايت ١١٩ من شكستم عهد و دانستم به دست # تا رسيد آن شومى جرأت به دست
حكايت ١١٩
|
من شكستم عهد و دانستم به دست |
تا رسيد آن شومى جرأت به دست |
|
درويشى بريده از مردم، به كوهسارى پناه برده بود. او از آنجا كه خود را مشمول الطاف الهى مىپنداشت، از معاشرت با خلق خدا ملول بود. در آن كوهستان درختان ميوه بسيارى بود؛ از آن جمله گلابى كوهى. درويش با خدايش عهد بست كه هرگز از اين ميوهها نچيند بلكه تنها از ميوههايى استفاده كند كه از درخت بر زمين افتاده است.
همچنان بر عهد خود پايدار بود تا اينكه امتحان قضاى الهى سر رسيد.
پنج روز گذشت و باد حتى يك گلابى از درخت نيفكند و بر اثر شدت گرسنگى، صبر درويش به پايان رسيد. در اين هنگام بر سر شاخه چند دانه گلابى ديد ولى باز صبر كرد و از چيدن آن خوددارى ورزيد. ناگهان بادى وزيدن گرفت و سرشاخه را به سمت زمين خم كرد و ميل آن درويش به خوردن آن چند گلابى شدّت گرفت.
عاقبت گرسنگى درويش را واداشت كه پيمانشكنى كند. او ميوهاى از درخت گلابى چيد. در اين هنگام كيفر الهى فرود آمد و موجب باز شدن چشم باطنى و نيز گوشمالى او شد، بدين صورت كه:
در آنجا بيست نفر دزد يا بيشتر سرگرم تقسيم اموال دزدى بودند كه داروغه حكومتى همراه مأمورانش سررسيدند و در همانجا پاى چپ و دست راست هريك از دزدان را بريدند. در اين گيرودار درويش زاهد را به اتهام دزدى گرفتند و دسش را بريدند ولى همينكه مىخواستند پايش را هم قطع كنند، بخت يارش شد؛