بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٧ - حكايت ٩٩ آنكه يابد بوى حق را از يمن # چون نيابد بوى باطن را ز من؟
حكايت ٩٩
|
آنكه يابد بوى حق را از يمن |
چون نيابد بوى باطن را ز من؟ |
|
آيا اين حكايت را شنيدهاى كه مرد دانايى جمعى از دوستان خود را در هندوستان ملاقات كرد؟ جمع دوستان گرسنه و برهنه از سفرى دور مىآمدند. مرد دانا كه مهر دانايى و محبتش جوشيدن گرفته بود، به دوستانش گفت: مىدانم كه از گرسنگى سخت رنجيدهخاطر و ناراحتيد، ليكن اى برادران! شما را به خدا سوگند مبادا براى رفع گرسنگى خود بچّه فيلى شكار كنيد، بدانيد كه مادر آنها در كمين است و در نهايت با كينهورزى انتقام بچهاش را از شما مىگيرد. شما به همين گياهان و برگها قناعت كنيد و به شكار بچههاى فيل نپردازيد. من در ابلاغ رسالت دين خود را ادا كردم. مرد دانا اين سخنان دلسوزانه را گفت و از جمع دوستان جدا شد.
دوستان به راه خود ادامه دادند تا اينكه بر سر راه خود نوزاد فيلى را ديدند كه چاق و پرگوشت بود. آنان همچون گرگان مست بر آن نوزاد فيل حملهور شدند و آن را كشتند و خوردند. از ميان آن جمع يكى كه پند و نصيحت آن مرد دانا را به خاطر سپرده بود، از خوردن گوشت آن بچه فيل خوددارى كرد. جمعيت بعد از خوردن گوشت بچه فيل براى استراحت به خوابى عميق فرو رفتند، تنها كسى كه بيدار ماند همان كسى بود كه از گوشت بچه فيل چيزى نخورده بود. زمانى نگذشت كه آن مرد مشاهده كرد فيلى سهمناك و غضبآلود به سويشان مىآيد، فيل ابتدا آمد، سه بار دهان آن مرد بيدار را بو كرد ولى بوى گوشت از او به مشامش نرسيد، لذا بدون اينكه آسيبى به او برساند به سر وقت سايرين رفت، فيل دهان يكايك آنان را مىبوييد و