بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٩٢ - حكايت ١١٦ خون نخسبد در فتد در هر دلى # ميل جستوجوى كشف مشكلى
گاو فرمود: خاموش باش و دست از دعوىات بردار و آن مرد فقير را كه گاو تو را كشته، حلال كن. چون خداوند گناهت را ناديده گرفته و اعمال زشتت را فاش نكرده، تو نيز برو، حرفى نزن و عمل اين مرد را ناديده بگير.
فرياد صاحب گاو با شنيدن اين حكم بلند شد كه: اى واى! اين چه حكم و چه عدالتى است؟! اى داود! آيا براى من دين جديد آوردهاى؟ اى مردم بدانيد زمانه، زمانه ظلم است و ...
حضرت داود ٧ وقتى اعتراض علنى صاحب گاو را ديد به وى فرمود:
اى عنود، هرچه زودتر همه اموالت را به اين مرد ببخش وگرنه كارت سختتر خواهد شد.
صاحب گاو اينبار نيز متنبّه نشد و خاك بر سرش ريخت و يقه چاك كرد و فرياد زد: اى داود، هر لحظه ستمى بيشتر بر من روا مىدارى؟!
حضرت داود گفت: اى نگونبخت، برو كه حتى زن و فرزندانت نيز غلام اين مرد فقير هستند.
صاحب گاو دودستى سنگ بر سينهاش مىكوفت و از شدّت ناراحتى بالا و پايين مىدويد. مردم كه از حقيقت كار اطلاعى نداشتند، به گمان اينكه حكم حضرت داود ناعادلانه است، او را ملامت كردند و به حضرت داود گفتند: اى پيامبر برگزيده و مهربان، اين قضاوت شايسته تو نيست، بىهيچ دليلى، بىگناهى را محكوم كردى!
داود ٧ در پاسخ آنان گفت: اى دوستان، اكنون زمان آن رسيده است كه راز سرپوشيده اين مرد آشكار شود. همگى برخيزيد و از شهر بيرون رويم تا بر آن راز نهان آگاهى بيابيم.
مردم به همراه حضرت داود، در بيرون شهر به سوى درختى رهسپار شدند.
داود به همراهان گفت: دست اين مرد (صاحب گاو) را از پشت محكم ببنديد تا گناه و جرم او را آشكار سازم.