بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٥١ - حكايت ١٠٨ آنچه در فرعون بود آن در تو هست # ليك اژدرهات، محبوس چه است
عمران پدر موسى كه يكى از ملازمان فرعون بود و از قوم بنى اسرائيل بشمار مىرفت، به دستور فرعون همان شب را در قصر فرعون بسر برد تا از اين طريق همه راههاى انعقاد نطفه موسى در آن شب موعود بسته شود.
فرعون به سراى خود رفت. عمران نيز در همان قصر خوابيد نيمههاى شب بود كه همسر عمران به ديدن وى آمد:
|
زن بر او افتاد و بوسيد آن لبش |
برجهانيدش ز خواب اندر شبش |
|
|
گشت بيدار او و زن را ديد خوش |
بوسه باران كرده از لب بر لبش |
|
|
گفت عمران اين زمان چون آمدى؟ |
گفت از شوق و قضاى ايزدى |
|
|
دركشيدش در كنار از مهر مرد |
برنيامد با خود آن دم در نبرد |
|
|
جفت شد با او، امانت را سپرد |
پس بگفت اى زن، نه اين كاريست خرد |
و بدين ترتيب آن شب در قصر فرعون نطفه موسى بسته شد و اين همان چيزى بود كه فرعون از آن هراس داشت. روز كه شد منجمان با سر برهنه و لباس چاك داده، به حالت عزاداران آمدند. آنان از شدّت ناراحتى ريش و موى خود را كنده بودند. عمران به آنان گفت اين ديگر چه وضعى است؟ منجمان پاسخ دادند: اى امير، دست تقدير ما را اسير خود ساخته است، با همه تلاشى كه كرديم، از بد اقبالى، دشمن فرعون به وجود آمد. عمران به ظاهر خود را ناراحت نشان داد.
فرعون سخنان منجّمان را شنيد و گفت: اى خيانتكاران! من شما را بىهيچ امانى به دار خواهم زد. منجمان گفتند: هرچند اينبار تدبير درستى نينديشيديم و نطفه او منعقد شد و نطفه پدر در رحم مادر قرار گرفت ولى اى امير، ما به كفّاره اين گناه، روز تولد را معين مىكنيم تا اينبار فرصت را از دست ندهيم و اين قضا را دفع كنيم.
پس از گذشت نه ماه، فرعون تخت خود را به ميدان شهر برد و ندا در داد و گفت: اى زنان، با اطفال خود به سوى ميدان رويد و اى بنى اسرائيل جملگى از خانههايتان بيرون شويد. همانطور كه سال قبل هداياى ما نصيب مردان شد امسال هدايايى به زنان خواهيم داد. آگاه باشيد هر كودكى كه در اين ماه زاييده شود، برود