بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٩٨ - حكايت ١١٧ غرقه گشته عقلهاى چون جبال # در بحار وهم و گرداب خيال
حكايت ١١٧
|
غرقه گشته عقلهاى چون جبال |
در بحار وهم و گرداب خيال |
|
كودكان مكتبخانهاى، به جهت تلاش استادشان در تعليم، دچار ملال و دلتنگى شده بودند. آنان با يكديگر مشورت كردند كه چگونه مىتوانند مكتبخانه را تعطيل كنند. يكى از كودكان كه از همه زيركتر بود، تدبيرى انديشيد و گفت: من به معلم مىگويم: استاد! چرا رنگ چهره شما زرد است؟ خير باشد، رنگ چهرهتان حالت طبيعى ندارد. اين ناراحتى، يا از هواى بد است يا تبى بر شما عارض شده است! و يكى ديگر هم همين مطالب را دنبال كند و استاد را مورد خطاب قرار دهد. اين سبب مىشود كه استاد خيال كند كه ناراحتى متوجه او شده است. همينطور كودك سوم و چهارم و پنجم. يكى پس از ديگرى سخن از كسالت و بيمارى استاد به ميان آورند.
كودكان به اتفاق، رأى آن كودك زيرك را پذيرفتند و قرار بر اين شد كه نقشه خود را عملى كنند.
سرانجام روز شد و كودكان با فكر اغواى استاد به مكتبخانه آمدند. ابتدا كودك زيرك داخل مكتبخانه شد و به استاد سلام كرد و گفت: استاد! ان شاء اللّه خير باشد، چرا رنگ رويت زرد شده است؟
استاد پاسخ داد: كسالتى ندارم، برو سر جايت بنشين و حرف ياوه نگو
يكى ديگر از آن بچهها وارد شد و حرف كودك اول را تكرار كرد، خيالاتى در