بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٤ - استنتاج
از اين قبيل مثالها زياد است و شايد بتوان گفت همه پديدههاى دنيا، همچنانكه داراى نوعى ارزش ذاتى هستند، همچنين داراى نوعى ارزش اكتسابى مىباشند؛ از آن جمله است پديده ارزشهايى كه عاشق در معشوق خود و همه كسان يا چيزهايى كه به نحوى با معشوقش ارتباط دارند، مشاهده مىكند. در منظر عاشق نهتنها معشوقش داراى ارزش و احترام است بلكه خاك سر كوى معشوق نيز در حكم كيميا است. نسيمى كه از سر كوى معشوق مىوزد، براى عاشق ارزش زندگى و حيات را دارد، شهرى كه معشوق در آن زندگى مىكند، خيابان و كوچهاى كه معشوق از آن عبور مىكند، دروديوار خانهاى كه معشوق در آن سكونت دارد، درخت و باد و آب و همسايهها و ... حتى سگ در خانه معشوق براى عاشق از ارزش فوقالعادهاى برخوردار است، او هرچيز بىارزش را وقتى به نحوى در ارتباط با معشوق ديد ارزشمند مىداند. همه اين ارادتها به خاطر اين است كه اين همه، او را به ياد معشوقش مىاندازند، پس سزاوار است كه ارزش معشوق را كسب كنند.
*** مولانا در اين حكايت از زبان مجنون به اشكال مردى پاسخ مىدهد كه به مجنون در مورد نوازش سگ اعتراض كرده بود، كه اين حكايت را به شرح زير مىتوان تفسير نمود:
مجنون، كنايه است از سالك واقعنگر.
سگ، نمادى از وفا و عشق به حقيقت است.
ليلى، كنايه است از حقيقت مطلقى كه نقطه اوج سلوك سالك عاشق است.
سالك عاشق براى رسيدن به نقطه اوج وصال معشوق، مىبايست از پيچ و خمهاى سلوك بگذرد و در اين راه هر خار و خاشاك و سنگ و كلوخى براى او جلوه ديگرى دارند؛ چرا كه سالك از مرتبه صورت گذشت و به مرتبه معنا رسيد و در اين مرتبه هرچه هست نيكو است، هرچه هست زيباست، گلزار در گلزار است.
|
گر ز صورت بگذريد اى دوستان |
جنّت است و گلستان در گلستان |