بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٢٨ - استنتاج
حكايت ١٤٣
|
هركجا كه يوسفى باشد چو ماه |
جنت است، ارچه كه باشد قعر چاه |
|
معشوقى به عاشق خود گفت: تو در ديار غربت، شهرهاى فراوان ديدهاى، بگو ببينم از ميان آن همه شهر، كدام شهر براى تو خوشتر بود؟
عاشق در پاسخ گفت: شهرى كه معشوق در آنجا است.
|
هركجا باشد شه ما را بساط |
هست صحرا، گر بود سمّ الخياط |
|
|
هركجا كه يوسفى باشد چو ماه |
جنت است، ارچه كه باشد قعر چاه |
|
استنتاج
آنچه مسلم است تلازم روح و تن از ضروريات استمرار حيات مادى انسان در زندگى دنيا است. كلمه «حيات» زمانى در انسان مفهوم پيدا مىكند كه اين دو حقيقت در يك نقطه مشترك به هم پيوند بخورند؛ آنچنان پيوندى كه در صورت فقدان هريك از اين دو، حيات نيز مفقود شود. با توجه به تلازم روح و تن است كه عوارض زشت و زيباى اين دو به همديگر منعكس مىشود: مثلا اگر ضربهاى به جسم وارد شود نه تنها جسم بلكه روح نيز از اين ضربه متألم مىگردد و از تلذّذهاى جسمانى، روح نيز متلذّذ مىگردد؛ چنانكه همين معنى، به عكس هم متصوّر است.
يعنى تلذّذات و تألمات روحى نيز تن را متلذّذ و متألّم مىسازد. شادى و سرور و