بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٧٧ - استنتاج
غلام لبريز از اشك شد؛ بهطورىكه خواجه و محل خود را فراموش كرد، دست و پايش از حركت بازماند و زلزلهاى در روح و روان او پديد آمد؛ زيرا غلام مىديد كه از آسمان چشمهاى فرو مىريزد و مشك او حجابى است بر آن فيض الهى.
پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله براى رعايت مصلحت، آن غلام را از عالم بىخودى به خود آورد.
غلام دستهاى پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله را به صورت خود گذاشت و عاشقانه بوسيد.
حضرت دست مبارك خود را به صورت غلام كشيد و چهره سياه او سفيد شد! غلام با مشك آبش به طرف خواجه خود حركت كرد.
خواجه غلامش را از دور ديد اما او را نشناخت و سخت متحيّر شد و از شدت تحير مردم روستا را صدا كرد و گفت: اين مشك و شتر مال من است اما آن غلام سياه من چه شد و كجا رفت؟ غلام كه در حضور خواجهاش بود، خواجه از وى پرسيد: تو كيستى؟ غلام مرا چه كردى؟ آيا او را كشتى؟!
غلام پاسخ داد: من غلام تو هستم، دست فضل الهى چهرهام را سفيد كرد.
خواجه گفت: اى مردك، چه مىگويى؟! اينرا بدان كه از دستم نجات نخواهى يافت مگر اينكه راستش را بگويى.
غلام وقتى ديد كه خواجه او را بجا نمىآورد و حرفش را باور نمىكند، مجبور شد گذشتههايش را كه با خواجه بوده مرور كند و خطاب به او گفت:
|
تا بدانى كه همانم در وجود |
گرچه از شبديز من صبحى گشود |
|
|
رنگ، ديگر شد وليكن جان پاك |
فارغ از رنگ است و از اركان و خاك |
|
|
تنشناسان زود ما را گم كنند |
آبنوشان ترك مشك و خم كنند |
|
|
جانشناسان از عددها فارغند |
غرقه درياى بىچونند و چند |
|
|
جان شو و از راه جان، جان را شناس |
يار بينش شو، نه فرزند قياس |
|
استنتاج
معجزه، از ماده «عجز»، كار خارقالعادهاى است كه مردم عادى از انجام آن