بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٤٥ - حكايت ١٨٩ قشرهاى خشك را جا آتش است # قشر پيوسته به مغز جان خوش است
حكايت ١٨٩
|
قشرهاى خشك را جا آتش است |
قشر پيوسته به مغز جان خوش است |
|
پسران عزير براى يافتن پدر، همهجا رفتند و از هر رهگذرى سراغ او را مىگرفتند. روزى برحسب اتفاق، با پدر خود مواجه شدند، ولى از آنجا كه پدر به حكم الهى جوان مانده بود، او را نشناختند. پس سراغ پدر خود را از او گرفتند و از او سؤال كردند: اى رهگذر، عزير را نديدى؟ به ما گفتند كه امروز عزير از بيرون خواهد رسيد و نزد شما مىآيد.
عزير براى سنجش ذكاوت پسران خود، بدون اينكه خود را معرفى كند در پاسخ گفت: بله، اين خبر درست است امّا بعد از من خواهد آمد.
يكى از پسران او همينكه اين مژده را شنيد شادمان شد ولى ندانست كه اين مبشّر همان عزير است.
پسر ديگر كه هوشمندتر بود با اين سخن پدر را شناخت و از شدت شوق بىهوش بر زمين افتاد.
|
كافران را درد و مؤمن را بشير |
ليك نقد حال در چشم بصير |
|
|
ز آنكه عاشق دردم نقدست مست |
لاجرم از كفر و ايمان برترست |
|
|
كفر و ايمان هردو خود دربان اوست |
كوست مغز و كفر و دين او را دو پوست |
|
|
كفر، قشر خشك رو بر تافته |
باز ايمان قشر لذت يافته |
|
|
قشرهاى خشك را جا آتش است |
قشر پيوسته به مغز جان خوش است |
|