بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٠٣ - استنتاج
وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ[١]
«و اما آنها كه در دلهايشان بيمارى است، پليدىاى بر پليديشان افزوده و از دنيا رفتند، در حالىكه كافر بودند.»
*** يكى از نكات بسيار آموزنده اين حكايت، نكتهاى است كه در استنتاج بدان پرداخته شد. مولانا از زبان آن پرنده به صياد احمق و پندناپذير، كه با ناديده گرفتن دو پند اوّل تقاضاى پند سوم را داشت، چنين مىگويد:
پند دادن به آدم جاهلى كه در خواب غفلت بسر مىبرد، همچون بذر پاشيدن در سرزمين شورهزار است.
|
پند گفتن با جهول خوابناك |
تخم افكندن بود در شورهخاك |
|
بنابراين، همچنانكه از زمين شورهزار نمىتوان انتظار پرورش بذر و محصول را داشت، از آدم احمق و جاهل نيز نمىتوان انتظار كارهاى عقلايى داشت.
پس اى پندگوى عزيز، تخم حكمت خويش را در شورهزار دل احمق ميفشان
|
چاك حمقى و جهل نپذيرد رفو |
تخم حكمت كم دهش اى پندگو |
|
[١] - توبه: ١٢٥