بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٥٠ - حكايت ١٧١ هركه آخربينتر، او مسعودتر # هركه آخربينتر، او مطرودتر
حكايت ١٧١
|
هركه آخربينتر، او مسعودتر |
هركه آخربينتر، او مطرودتر |
|
فقيهنمايى، براى بزرگ جلوه دادن خود در نظر مردم، تلاش مىكرد كه عمامهاش را هرچه بزرگتر نمايد. او پارچههاى كهنه را در لابلاى عمامهاش مىپيچيد تا هيأت ظاهرى عمامهاش چشمگيرتر شود. روزى هنگام صبح به جانب مدرسه حركت مىكرد كه در راه، جاى تاريكى، سارقى كمين كرده بود و منتظر وقت مناسب براى دزدى بود، چون عمامه بزرگ فقيه را ديد، چنين پنداشت كه متاع گرانبهايى قسمت او شده است، ناگهان از كمينگاه برجست و عمامه فقيه را گرفت و پا به فرار گذاشت.
فقيه بانگ زد: آهاى دزدى كه در حال فرارى، اوّل عمامه را باز كن و داخل آن را ببين بعد اگر چيز گرانبهايى يافتى آن را ببر.
دزد همينطور كه با شتاب مىدويد، عمامه را باز كرد و ديد مقدار زيادى تكه پارچههاى كهنه از آن بر زمين ريخت و از آن عمامه بزرگ، تنها يك گز در دست دزد ماند! در اين هنگام بود كه فقيهنما گفت: گرچه من براى فريب مردم حيله به كار بردم، ولى از روى نصيحت، حقيقت ماجرا را براى تو گفتم.
|
گفت بنمودم دغل ليكن تو را |
از نصيحت بازگفتم ماجرا |
|
|
همچنين دنيا اگرچه خوش شگفت |
بانگ زد، هم بىوفايى خويش گفت |
|
|
اندرين كون و فساد اى اوستاد |
آن دغل كون و، نصيحت آن فساد |
|
|
كون مىگويد: بيا من خوش پىام |
و آن فسادش گفته: رو من لاشىام |
|