بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٩٥ - حكايت ١٣٨ گفت تيرى جست از شست اى پسر # نيست سنت كايد آن واپس به سر
حكايت ١٣٨
|
گفت تيرى جست از شست اى پسر |
نيست سنت كايد آن واپس به سر |
|
مرد جوانى از حضرت موسى ٧ درخواست مىكند كه زبان حيوانات را به من بياموز. حضرت عاقبت خطرناك اين هوس را به جوان گوشزد مىكند و به وى مىگويد: تو بايد بيدارى دل را از خدا بخواهى، نه از اين طريق. جوان در خواستهاش حريصتر شد ولى چون ديد حضرت خواستهاش را برآورده نمىكند گفت: اى موسى، حال كه زبان همه جانوران را به من نمىآموزى، حداقل زبان سگ و مرغ خانگى را كه در خانهام هستند ياد بده.
موسى گفت: من زبان اين دو حيوان را به تو ياد مىدهم ولى خود دانى. جوان به امر خدا زبان سگ و مرغ خانگى را آموخت. صبح فردا در آستانه در خانهاش ايستاده بود كه كنيز خانه سفره غذا را در حياط تكان داد و از آن سفره پاره نان بياتى بر زمين افتاد. خروس بىدرنگ آن را ربود. سگ گفت: اى خروس برو كه در حق من ستم كردى؛ زيرا كه تو مىتوانى گندم بخورى اما من از خوردن دانه معذورم پس خوب بود كه آن نان را به من مىدادى.
خروس گفت: غم مخور، به زودى اسب اين خواجه (مرد جوان) سقط خواهد شد و مرگ اسب براى سگان عيد است و تو شكمى از عزا بيرون خواهى آورد.
همينكه مرد جوان اين كلام را از خروس شنيد اسبش را فروخت.
فردا صبح سگ به خروس اعتراض كرد كه: چه شد آن اسبى كه گفتى سقط