بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٨٥ - استنتاج
حكايت ١١٥
|
هست معشوق آنكه او يك تو بود |
مبتدا و منتهايت او بود |
معشوقى عاشق خود را به حضور پذيرفت و در كنارش نشاند، اما آن عاشق به جاى لذت بردن از وصال معشوق، نامهاى را كه قبلا براى معشوق خود نوشته بود، بيرون آورد و آغاز به خواندن كرد.
معشوق به عاشق گفت: اگر اين نامه را براى من نوشتهاى، بدانكه هنگام وصال، اين كارها جز ضايع كردن عمر نيست. من اكنون پيش تو نشستهام ولى تو مشغول نامه خواندنى؟ عاشق مىگويد: آرى تو نزد منى اما با اين حال من از ذوق وصال تو بخوبى بهرهمند نمىشوم، آن ذوق و لذّتى كه در فراق تو احساس مىكردم اكنون احساس نمىكنم. معشوق گفت:
|
گفت پس من نيستم معشوق تو |
من به بلغار و مرادت در قتو |
|
|
عاشقى تو بر من و بر حالتى |
حالت اندر دست نبود يافتى |
|
|
پس نيم كلّى مطلوب تو من |
جزو مقصودم تو را اندر زمن |
|
|
خانه معشوقهام معشوق نى |
عشق بر نقدست بر صندوق نى |
|
|
هست معشوق آنكه او يك تو بود |
مبتدا و منتهايت او بود |
استنتاج
يكى از زيباترين اوصاف پروردگار بزرگ، صفت «رحمت» اوست. در معناى