بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢١٣ - استنتاج
حكايت ١٤١
|
كرد ويران تا كند معمورتر |
بلال، مؤذن پيغمبر صلّى اللّه عليه و اله وقتى از شدت ضعف مانند هلال ماه، لاغر شد و آثار مرگ بر صورتش نمايان گرديد. همسرش با چشمى اشكبار به او گفت: عجب مصيبتى! بلال به او گفت: نه، نه، بگو بهبه، چه طرب و شادى! چون من تاكنون با زندگى در ستيز بودم تو چه مىدانى كه مرگ چه لذتى دارد؟
|
گفت جفتش: الفراق اى خوش خصال |
گفت: نه نه، الوصال است الوصال |
|
|
گفت جفت: امشب غريبى مىروى |
از تبار و خويش غايب مىشوى |
|
|
گفت: نه نه، بلكه امشب جان من |
مىرسد خود از غريبى در وطن |
|
|
گفت: رويت را كجا بينيم ما؟ |
گفت: اندر حلقه خاص خدا |
|
|
حلقه خاصش به تو پيوسته است |
گر نظر بالا كنى، نه سوى پست |
|
|
اندر آن حلقه ز ربّ العالمين |
نور مىتابد چو در حلقه نگين |
|
|
گفت: ويران گشت اين خانه دريغ |
گفت اندر مه نگر، منگر به ميغ |
|
|
كرد ويران تا كند معمورتر |
قومم انبه بود و خانه مختصر |
|
استنتاج
آيا حيات، ستيز با زندگى است؟
براى پاسخ به اين پرسش بايد پرسش و پاسخ ديگرى مطرح كرد و آن اينكه:
آيا تبعيدگاه محل زندگى آرامى است؟