بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠٠ - استنتاج
چگونه نمادهاى چشمگير دنيا را به رخ سليمان مىكشد، از تهى فكرى بلقيس به خنده مىافتد و براى وى پيام مىفرستد كه من از شما هديه نخواسته بودم، بلكه مىخواستم با گرويدن به آفريدگار يكتا، خود را لايق هديه گرفتن نماييد.
|
من نمىگويم مرا هديه دهيد |
بلكه گفتم لايق هديه شويد |
|
زيرا براى من از عالم غيب هداياى بىنظيرى مىرسد كه هيچ بشرى دسترسى به آن را ندارد
اى بلقيس، تو و قومت آفتاب را مىپرستيد، آفتابى كه با تابش نور خود معادن طلا توليد مىكند، در حالىكه مىبايست خدايى را بپرستيد كه آفتاب را آفريد.
|
مىپرستيد اخترى كو زر كند |
رو به او آريد كو اختر كند |
|
شما با پرستش آفتاب، جان متعالى خود را حقير شمرديد؛ زيرا اين آفتاب است كه مىبايست در خدمت شما درآيد، نه شما در خدمت آفتاب و پديدههاى مادى ديگر.
|
مىپرستيد آفتاب چرخ را |
خوار كرده جان عالى نرخ را |
|
خورشيد به امر پروردگار بزرگ به ما خدمت مىكند. اين جهالت و ابلهى است كه خدمتكار خود را خداى خويش بدانيم و پيشانى عبوديت در مقابلش بساييم!
|
آفتاب از امر حق طبّاخ ماست |
ابلهى باشد كه گوييم او خداست |
|
***