بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٦٧ - حكايت ١٣٣ ماهيان را بحر نگذارد برون # خاكيان را بحر نگذارد درون
حكايت ١٣٣
|
ماهيان را بحر نگذارد برون |
خاكيان را بحر نگذارد درون |
|
اميرى هنگام سحر نيازمند گرمابه شد. غلام خود سنقر را از خواب بيدار كرد و گفت: برو وسايل حمام مرا مرتب كن. غلام طاس و حوله و گل سرشويى را فراهم كرد و به دنبال امير به سوى حمام روان شدند.
در ميانه راه، صداى اذان از مسجدى به گوش رسيد. سنقر كه علاقه زيادى به نماز داشت به امير گفت: اى امير، تو دقايقى چند در اينجا صبر كن تا من نماز بگزارم. غلام به مسجد رفت. بعد از اتمام نماز، امام جماعت و همه نمازگزاران از نماز فارغ شده و از مسجد بيرون آمدند. اما سنقر همچنان در مسجد ماند.
امير مدتى چشم به راه ماند تا اينكه از بيرون مسجد فرياد زد: سنقر! چرا بيرون نمىآيى؟
سنقر از داخل مسجد جواب داد: اين نمىگذارد من از مسجد بيرون بيايم.
امير قدرى صبر كرد، دوباره سنقر را صدا زد كه: چرا از مسجد بيرون نمىآيى.
سنقر اينبار نيز همان پاسخ را به امير داد.
امير گفت: اى سنقر، در مسجد كسى نمانده، چه كسى تو را در آنجا نگه داشته است؟ سنقر خطاب به امير گفت:
|
گفت آنكه بسته استت از برون |
بسته است او هم مرا در اندرون |
|