بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥٥ - استنتاج
و بصير و نور و ظلمت) در موضوعى واحد ممكن نيست.
*** مولانا در اين حكايت كوچك، كه داراى نكات بسيار ارزنده عرفانى است، چنين نتيجه مىگيرد كه: وقتى به امر حضرت سليمان باد براى پاسخگويى به شكايت پشه در محضر سليمان حاضر شد، پشه بلافاصله فرار را بر قرار ترجيح داد.
سليمان ٧ به پشه گفت: كجا مىروى؟ بايست تا ميان شما قضاوت كنم.
|
پس سليمان گفت اى پشه كجا؟ |
باش تا بر هردو رانم من قضا |
|
پشه در پاسخ به حضرت سليمان گفت: شاها! مرگ من از وجود باد است و روزگارم را دود وجود باد سياه كرده است.
|
گفت اى شه مرگ من از بود اوست |
خود سياه اين روز من از دود اوست |
|
|
او چو آمد من كجا يابم قرار |
كو برآرد از نهاد من دمار |
|
اى سالك طريقت و اى طالب حقيقت، آنچه در خصوص پشه و باد گفتيم كنايتى بود براى تقريب فهم به حقيقتى، و آن اينكه: وقتى سالك توانست در گستره روح خداجوى خويش نسيم رأفت و رحمت الهى را به جريان درآورد، پشه انانيت وجود او به زبالهدانى «لا» و نابودى سرنگون مىشود.
|
همچنين جوياى درگاه خدا |
چون خدا آمد شود جوينده لا |
|
گرچه وزش اين نسيم الهى پيامآور حيات جاويد براى سالك است ولى اين را فراموش نكن كه اين بقا زاينده فناى آن «من» موهوم سالك است.
|
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست |
ليك ز اوّل آن بقا اندر فناست |
|
آن سايههاى «من» كه جوياى نور معرفت هستند، با تابش آن نور موجوديت خود را از دست مىدهند؛ زيرا تقابل سايه و نور از نوع تقابل ضدين است، تا در خانه دل سالك ظلمت «من» وجود دارد، نور معرفت آن خانه را روشن نمىسازد.
|
سايههايى كه بود جوياى نور |
نيست گردد چون كند نورش ظهور |
|