بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٨٥ - حكايت ١٥٦ هيچ آدم گفت حق را كه تو را # امتحان كردم درين جرم و خطا؟
حكايت ١٥٦
|
هيچ آدم گفت حق را كه تو را |
امتحان كردم درين جرم و خطا؟ |
|
روزى مرد لجوجى كه از عظمت خدا آگاهى نداشت بر بام قصر بلندى به حضرت على ٧ گفت:
يا على، اكنون كه بر فراز بام قصرى بلند ايستادهايم، آيا در اين حال نيز به حفظ و نگهدارى پروردگار يقين دارى؟
حضرت فرمود: آرى؛ زيرا خداوند هم حافظ است و هم بىنياز. اوست كه وجود ما را از دوران كودكى حتى از دورانى كه نطفهاى بيش نيستيم، حفظ مىكند.
مرد لجوج گفت: حال كه چنين است پس خود را از فراز اين بام به پايين افكن و بر حفظ خدا اعتماد داشته باش تا بر من ثابت شود كه تو به نگهدارى خدا معتقدى.
حضرت به مرد لجوج فرمود: ساكت شو و راهت را بگير و برو تا اين گستاخى به قيمت جانت تمام نشود؟ بنده را چگونه ممكن است كه خدا را مورد آزمايش قرار دهد؟ امتحان كردن شايسته مقام خداوند است كه او هر دم بندگانش را مورد امتحان قرار دهد.
|
هيچ آدم گفت حق را كه تو را |
امتحان كردم درين جرم و خطا؟ |
|
|
تا ببينم غايت حلمت شها |
آه. كه را باشد مجال اينكه را؟ |
|
|
چون چنين وسواس ديدى زودزود |
با خدا گرد و درآ اندر سجود |
|
|
سجدهگه را تر كن از اشك روان |
كاى خدا، تو وارهانم زين گمان |
|