بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١١٦ - حكايت ١٢٢ جمله گر مردند ايشان، گر حىاند # غايب و پنهان ز چشم دل كىاند؟
حكايت ١٢٢
|
جمله گر مردند ايشان، گر حىاند |
غايب و پنهان ز چشم دل كىاند؟ |
|
در روزگار پيشين، شيخى الهى مىزيست كه همچون شمعى آسمانى بر روى زمين نورافشانى مىكرد. آن شيخ ربانى مانند پيامبر در ميان مردمان بود و گشاينده در باغ بهشت بر روى مردم بشمار مىآمد. اتفاقا روزى فرزند اين شيخ عارف جان به جان آفرين تسليم كرد، اهل خانه از اين ماتم عزادار شدند و ناله و افغان سر دادند.
ولى شيخ نه اشكى مىريخت و نه نالهاى سر مىداد، تو گويى در اين مصيبت هيچ احساس درد نمىكرد. اهل خانه از اين بىتوجهى شيخ ناراحت شده، روزى به او اعتراض كردند و گفتند: اى شيخ نيكخلق بگو ببينم تو چرا اينقدر سختدلى؟ ما به خاطر مرگ فرزند تو با قامتى خميده نوحه سر مىدهيم، تو چرا گريه نمىكنى و شيون و زارى سر نمىدهى؟ مگر در دل تو رحم و عاطفه وجود ندارد؟
شيخ در پاسخ زن و اهل خانهاش گفت: گمان مداريد كه من فاقد مهر و محبّتم و دلى مهربان ندارم! من حتّى نسبت به سگها نيز مهربانى مىكنم و دلم به حالشان مىسوزد كه چرا بايد مردم با سنگ آنها را آزار دهند؟ و اينكه چرا من در مصيبت فرزندم گريه و زارى نمىكنم بايد بگويم كه:
|
رو به زن كرد و بگفتش اى عجوز |
خود نباشد فصل دى همچون تموز |
|
|
جملهگر مردند ايشان گر حىاند |
غايب و پنهان ز چشم دل كىاند؟ |
|