بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠٩ - حكايت ١٦٢ جان هر مرغى كه آمد سوى قاف # جمله عالم از اولافند، لاف
حكايت ١٦٢
|
جان هر مرغى كه آمد سوى قاف |
جمله عالم از اولافند، لاف |
|
ابراهيم ادهم شبى بر تخت خويش آرميده بود و نگهبانان بر پشتبام مشغول نگهبانى بودند. ناگهان از پشتبام قصر صداى تقتق و هاىوهويى شنيد. او مىشنيد كه بر بام خانهاش با گامهاى محكم راه مىروند. با خود گفت: كيست كه چنين جرأتى پيدا كرده و نيمهشب اينگونه روى بام قصر من راه مىرود؟
ابراهيم از پنجره كاخ فرياد زد: اين كيست كه اينگونه راه مىرود؟ ظاهرا نبايد آدم باشد بلكه جن است!
در اين هنگام، گروهى از موجودات عجيب، سر خود را از پشتبام پايين آورده، گفتند: ما در اين موقع شب در جستجوى شتران خود هستيم.
ابراهيم گفت: به من بگوييد تاكنون چه كسى شترش را روى بام خانهها جسته است؟ آنان به ابراهيم گفتند: تو بگو كه تا به حال چه كسى خدا را بر تخت پادشاهى جسته است؟
|
خود همان بد، ديگر او را كس نديد |
چون پرى از آدمى شد ناپديد |
|
|
معنىاش پنهان و او در پيش خلق |
خلق كى بينند غير ريش و دلق؟ |
|
|
چون ز چشم خويش و خلقان دور شد |
همچو عنقا در جهان مشهور شد |
|
|
جان هر مرغى كه آمد سوى قاف |
جمله عالم ازو لافند لاف |
|