بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣١١ - استنتاج
اين بزرگواران كه هريك زمانى دستخوش توفان تمايلات نفسانى شده بودند و جز به دنيا و مشتهيات ان نمىانديشيدند، با يك انقلاب درونى، خود را به ساحل نجات و سعادت رساندند و براى هميشه نام خود را در رديف رستگاران ثبت كردند. يكى از آن چهرههاى رستگار ابراهيم ادهم است.
ابراهيم بن ادهم بلخى، ابو اسحاق. از بزرگان زهاد نيمه اول قرن دوم هجرى بود. وى از بلخ به مكه رفت و مجاور گرديد. در مكه به صحبت چند تن از اوليا؛ مانند فضيل بن عياض و سفيان ثورى رسيد و سپس به شام رفت و تا پايان عمر بدانجا بود. وى در جنگ دريايى ضد بيزنطيه (بيزانس) به شهادت رسيد.[١]
گويند ابراهيم از شاهزادگان بلخ بود، در جوانى سرگرم عشرت بود و روزگار خود را به شكار و تفريح سپرى مىكرد. وى در يك تحول روانى از گذشتههاى خود توبه كرد و به صراط مستقيم هدايت شد.
مولانا عامل آن تحوّل و انقلاب درونى ابراهيم را همان مىداند كه در حكايت گفتيم. حال، آن موجودات چه كسانى بودند، مولانا بيان نكرده است ولى همينقدر گفته است كه سخن نغز و گيراى آنان كه گفتند: چه كسى تاكنون بر تخت پادشاهى خدا را يافته است؟
|
پس بگفتندش كه تو بر تخت جاه |
چون همىجويى ملاقات اله؟ |
|
[١] - فرهنگ معين.