بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣١٢ - استنتاج
آنچنان ابراهيم را منقلب كرد كه بىدرنگ برخاست و سرير و مقامات ظاهرى را گذاشت و به دنبال سرير باطنى به راه افتاد. از آن پس ابراهيم همچون جن كه از ديد آدميان ناپيدا است، از چشم مردم ناپديد بود.
|
خود همان بد ديگر او را كس نديد |
چون پرى از آدمى شد ناپديد |
|
البته اينكه مولانا مىگويد: ابراهيم چون پرى از آدمى شد ناپديد، منظور اين نيست كه ابراهيم خود را از چشم مردم پنهان داشت بلكه ابراهيم ظاهرا در ميان مردم بود اما برحسب باطن از آنان پنهان؛ زيرا عامه مردم فقط به ريش و خرقه نگاه مىكنند و از ديدن باطن عاجزند.
|
معنىاش پنهان و او در پيش خلق |
خلق كى بينند غير ريش و دلق؟ |
|
ابراهيم آنچنان وجود موهوم و عنصر انانيت خويش را در پيش خود و مردم محو و نابود كرد كه همچون سيمرغ در جهان مشهور شد؛ يعنى همانگونه كه نام سيمرغ آشنا ولى حقيقت آن براى مردم پنهان است، ابراهيم با حقيقتى ناشناخته در ميان مردم مىگشت.
|
چون ز چشم خويش و خلقان دور شد |
همچو عنقا در جهان مشهور شد |
|
آرى اين است حكمت بريدن از تعيّنات دنيا و پرواز كردن به اوج قاف قرب حضرت حق.
هر سالكى كه استعداد چنين حركتى را يافت، حقيقت معنوى او در ميان مردم ناشناخته باقى خواهد ماند، گرچه عنصر خاكى او در ميان خاكدان با خاكيان است.
|
جان هر مرغى كه آمد سوى قاف |
جمله عالم ازو لافند، لاف |
|
***