بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٣٨ - استنتاج
در تكروى خيرى نيست و نفرت و وحشت از مردم، مضرّات بسيار دارد.
پس به بهلول گفتند: با ما يار و انيس و غمگسار و جليس باش كه با تو عيش و عشرت كنيم و به گردش رويم.
بهلول حرف آن احمقان را نپذيرفت، اما آنان چندين روز در اين خصوص به بهلول اصرار كردند و براى اينكه همصحبتى بهلول را جلب نمايند، اقداماتى كردند، ولى ديدند كه ممكن نيست. عاقبت به وى گفتند: موافقت كن كه يك روز با ما باشى، اگر خوشت نيامد، دوباره با خود مشغول شو. بهلول راضى شد.
پس آن احمقان تنپرور وسايل گردش را مهيّا كردند و به بهلول گفتند: در همينجا باغچه زيبايى است، بيا برويم بگرديم و سير كنيم.
خلاصه كلام اينكه آرام، آرام، همگى به اتفاق بهلول راهى آن باغ زيبا شدند، و از حومه شهر بيرون رفتند. در ميان راه چشم بهلول به نجاست آدم افتاد، پس ايستاد و اندكى به فكر فرورفت و پس از لحظاتى پا به فرار گذاشت، چنان دويد كه گويا مرغى از قفس پريده است.
احمقها با مشاهده اين حال به همديگر گفتند: به اين ديوانه چه رسيد كه از ديدن نجاست آدم، اينگونه پا به فرار گذاشت! برويم و از سرّ اين حركت او ستفسار كنيم.
پس آمدند و بهلول را يافتند و به وى گفتند: اى بهلول، چه شد كه از ديدن نجاست آدم اينچنين گريختى؟!
بهلول پاسخ داد: آن نجاست به من گفت: اى بهلول، آيا هيچ مىدانى كه چهار پنج ساعت پيش من چهچيز بودم؟ پاسخ دادم: نه، نمىدانم. نجاست آدم گفت:
من چند ساعت قبل غذاى بسيار لطيف و طعامى بسيار پاكيزه بودم و مرا در داخل كاسههاى بسيار قيمتى قرارم داده بودند. من چنان پاكيزه بودم كه هر بيننده از پاكيزگى من لذّت مىبرد و به خود مىگفت: غذاى لطيفتر و نظيفتر از اين پيدا نمىشود، اما اى بهلول، چند ساعتى با چند تن از احمقان تنپرور؛ نظير همين