بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤١ - حكايت ١٠٦ كاى خدا رسوا كن اين لاف لئام # تا بجنبد سوى ما، رحم كرام
حكايت ١٠٦
|
كاى خدا رسوا كن اين لاف لئام |
تا بجنبد سوى ما، رحم كرام |
مردى بىمقدار پوست دنبهاى يافت و هر بامداد سبيل خود را با آن چرب مىكرد، سپس در ميان توانگران مىرفت و مىگفت: در فلان ميهمانى غذاى چرب خوردهام و در اثناى سخن هم دست بر سبيلش مىكشيد و با رمز و اشاره مىفهماند كه شاهدش هم سبيل چرب من است!
ولى شكم آن مرد با زبان بىزبانى جواب داد: خدا مكر دروغگويان را نابود كند. لافگويى تو ما را در آتش گرسنگى افكند. الهى كه آن سبيل چرب تو كنده شود.
اگر اين ياوهگويىهاى تو نبود انسان بخشندهاى پيدا مىشد و به ما رحم مىكرد.
|
ور نمودى عيب و كژ كم باختى |
يك طبيبى داروى او ساختى |
|
|
گفت حق كه كژ مجنبان گوش و دم |
ينفعنّ الصادقين صدقهم |
|
|
كهف اندر كژ مخسب اى محتلم |
آنچه دارى وا نما و فاستقم |
|
|
ور نگويى عيب خود بارى خموش |
از نمايش وز دغل خود را مكش |
دعاى آن شكم گرسنه به اجابت رسيد و نياز سخت او به غذا آشكار شد، ديرى نپاييد كه گربهاى آمد و آن پوست دنبه را برد، اهل خانه آن مرد دنبال گربه دويدند ولى آن گربه فرار كرده بود. فرزند خرسال آن مرد به مجلسى كه آن مرد لافزن در آنجا بود آمد و او را رسوا كرد و گفت: