بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٥٤ - حكايت ١٩١ هزل تعليم است آن را جد شنو # تو مشو بر ظاهر هزلش گرو
حكايت ١٩١
|
هزل تعليم است آن را جد شنو |
تو مشو بر ظاهر هزلش گرو |
|
زنى مىخواست در حضور شوهرش با مردى اجنبى همبستر شود و براى رسيدن به اين هدف نقشهاى چيد. او به شوهرش گفت: من از درخت گلابى بالا مىروم تا ميوه بچينم. وقتى بالا رفت، از همانجا نگاهى به شوهرش كرد و هاىهاى گريست و فرياد زد: اى شوهر خودفروش، آن مرد كيست كه روى تو افتاده، تو مانند زن زير آن مرد خوابيدهاى اى مخنّث.
شوهرش گفت: زن! گويا دچار سرگيجه شدهاى، در اين صحرا جز من كسى نيست! زن پيوسته حرفهايش را تكرار مىكرد و مىگفت: آن مرد كه كلاه بر سر دارد و بر پشت خوابيده كيست؟!
شوهر گفت: اى زن از بالاى درخت پايين بيا كه سرگيجه گرفتهاى و عقلت را از دست دادهاى.
چون زن از درخت پايين آمد، شوهرش بالاى درخت رفت، در اين هنگام زن با مردى كه لاى بوتهها پنهان شده بود درآميخت. شوهر چون ديد مردى روى زنش افتاده از بالاى درخت صدا زد: اى بدكاره آن مرد كيست كه روى تو افتاده؟
زن گفت: نه، چنين نيست كه تو مىگويى؛ زيرا در اينجا كسى جز من نيست.
حتما دچار سرگيجه شدهاى.
شوهر حرف خود را تكرار مىكرد. اما زن مىگفت نه چنين نيست كه تو