بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٥٦ - حكايت ١٥٠ پس يقين در عقل هر داننده هست # اينكه با جنبنده جنباننده هست
حكايت ١٥٠
|
پس يقين در عقل هر داننده هست |
اينكه با جنبنده جنباننده هست |
|
جوانى، عاشق زنى شده بود، اما هيچوقت وصال معشوق به او دست نمىداد.
جوان عاشق به مدت هشت سال در جستجوى معشوق خود بود و از شدت خيال وصال به معشوق مانند خيال شده بود.
شبى آن جوان عاشق از ترس داروغه به درون باغى جست كه ناگهان معشوق خود را مانند چراغى در برابر خود يافت. مشيت خداوندى، داروغه را وسيلهاى كرد تا آن عاشق به معشوق خود برسد.
عاشق سادهلوح، همينكه معشوقش را در باغ تنها ديد، مىخواست هرچه زودتر او را در آغوش بگيرد و ببوسد. معشوق بانگى بر وى زد كه هان! گستاخى مكن و ادب را نگهدار.
عاشق بىتابانه گفت: آخر اينجا كه خلوت است و كسى ما را نمىبيند، آب حاضر است و من هم تشنهام. در اين باغ جنبدهاى جز باد نيست.
معشوق گفت: اى عاشق شيدا تو جوان ابلهى هستى مگر از عاقلان اين سخن را نشنيدهاى كه وقتى ديدى باد در حال وزيدن است، بدانكه جنبندهاى دارد.
بادبزن صنع الهى به اين باد مىخورد و آن را مىجنباند. بهعنوان مثال اين بادهاى جزئى كه در تصرف ماست، وقتى به حركت درمىآيد كه ما بادبزن را تكان دهيم.
|
جنبش اين جزو باد اى سادهمرد |
بىتو و بىباد بيزن سر نكرد |
|