بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٥٦ - حكايت ١٠٩ نفست اژدرهاست او كى مرده است # از غم بىآلتى افسرده است
حكايت ١٠٩
|
نفست اژدرهاست او كى مرده است |
از غم بىآلتى افسرده است |
مارگيرى به سوى كوهستان رفت تا با افسونهاى خود مارى بگيرد. وى در فصل زمستان، در حالىكه همهجا را برف پوشانده بود، در كوهستان به دنبال مار مىگشت. در اين جستجو، به اژدهايى عظيم و مرده برخورد. آن را گرفت و همراه خود به سوى بغداد آورد تا با برپا كردن معركه، مردم را دچار حيرت كند و بدين وسيله قوتى براى خود و زن و بچهاش تحصيل نمايد، غافل از اينكه آن اژدها از شدت سرما و برف مرده مىنمود اما واقعا زنده بود.
مارگير در كنار شط معركهاى برپا كرد و غلغله در شهر بغداد به پا شد، مردم به همديگر مىگفتند: يك مارگير اژدهايى آورده است! صدها هزار آدم بيكار دور معركهاش جمع شدهاند تا اژدها را ببينند. در فاصلهاى كه مردم به انتظار ديدن اژدها ايستاده بودند، خورشيد بر آن اژدها تابيد؛ به نحوى كه افسردگى از اعضاى بدن او برطرف شد و در مقابل چشمان حيرتزده مردم به حركت درآمد، اژدها همه بندهاى خود را پاره كرد و همچون شير، غرشكنان به طرف مردم حملهور شد، مردم مىگريختند امّا كثرت جمعيت سبب شد كه عدهاى زير دست و پا كشته شدند. مارگير بينوا از ترس در جايش ميخكوب شده بود، ديرى نپاييد كه اژدها او را لقمهاى كرد و از دهان فرو برد.
|
نفست اژدرهاست او كى مرده است |
از غم بىآلتى افسرده است |