بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٠٠ - استنتاج
و اين خيال و اوهام بىاساس است كه بسا انسان عاقل و خردمند را ديوانه و گمراه مىكند.
|
آن خيالش اندكى افزون شود |
كز خيالى عاقلى مجنون شود |
|
... وَ لا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ ...[١]
«پيرو هوا مباش كه تو را از راه خدا گمراه مىكند.»
وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ ...[٢]
«اگر حق از هوا و هوس آنها پيروى كند، آسمانها و زمين و تمام كسانى كه در آنها هستند فاسد مىشوند.»
مولانا هم زيان وهم و خيال را در زندگى انسان چنين تعريف مىكند:
|
عالم وهم و خيال طمع و بيم |
هست رهرو را يكى سد عظيم |
|
|
غرقه گشته عقلهاى چون جبال |
در بحار وهم و گرداب خيال |
|
|
زين خيال رهزن راه يقين |
گشت هفتاد و دو ملت اهل دين |
|
|
صد هزاران كشتى با هول و سهم |
تختهتخته گشته در درياى وهم |
|
|
چون تو را وهم تو دارد خيرهسر |
از چه گردى گرد وهم آن دگر |
|
*** مولانا در اين حكايت چهره انسانى را به تصوير مىكشد كه سلامتى، قدرت و توانش را اوهام و خيالات بىاساس به تاراج برده است؛ آنچنانكه ناتوان و مضطر به بستر بيمارى پناه مىبرد.
|
گشت اوستا سست از وهم و ز بيم |
برجهيد و مىكشانيد او گليم |
|
او به اين اندازه اكتفا نكرد و بر سر همسرش بانگ برآورد كه هان! اى زن بىمهر و سستپيمان، تو چرا حال زارم را متوجه نشدى و مرا از وضعيتم آگاه نساختى؟!
[١] -« ص»: ٢٦
[٢] - مؤمنون: ٧١