بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢١ - حكايت ١٠٢ اين چنين رسوا كند حق شيد را # اينچنين گيرد رميده صيد را
حكايت ١٠٢
|
اين چنين رسوا كند حق شيد را |
اينچنين گيرد رميده صيد را |
|
در زمانهاى گذشته، شهرنشينى با يك روستايى آشنا شده بود رابطه دوستى آن دو به حدّى رسيد كه هرگاه آن روستايى به شهر مىآمد به منزل آن شهرنشين رفته، در همانجا سكونت اختيار مىكرد. در هر دفعه مهمانى روستايى چند ماه به طول مىانجاميد و شهرنشين نيز ضمن پذيرايى از وى نيازهايش را نيز برآورده مىكرد.
روزى روستايى به شهرنشين گفت: برادر عزيز! چرا براى تفرّج به روستاى ما نمىآيى؟ شهرنشين همواره به بهانههايى دعوت روستايى را اجابت نمىكرد. در آخرين مرحله كه روستايى ميهمان دوست شهرى خود شد، اين ميهمانى به مدت سه ماه به طول انجاميد. سرانجام روستايى در كمال شرمندگى به دوستش گفت: اى بزرگوار، تا كى وعده آمدن به روستاى ما مىدهى ولى خلف وعده مىكنى؟ به خدا سوگندت مىدهم لااقل يكبار هم كه شده دست زن و بچهات را بگير و به روستاى ما بيا تا اين همه خدمت و پذيرايى تو را جبران كنم و از شرمندگى بيرون آيم.
سالها گذشت روزى بچههاى شهرى به پدر گفتند: اى پدر، حتّى ماه و ابر و سايه هم در حركت و سفرند، پدر جان! تو بر گردن آن روستايى حق دارى، سالهاست كه خدمت او مىكنى و او را بجان پذيرا هستى اكنون كه او مىخواهد تو را ميهمان خود كند، چرا قبول نمىكنى؟
شهرى به پسرانش گفت: عزيزان! درست همين است كه مىگوييد ولى بترسيد از شرّ كسى كه به او نيكى كردهايد. دوستى مانند بذرى است كه در