بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٣ - حكايت ١٠٢ اين چنين رسوا كند حق شيد را # اينچنين گيرد رميده صيد را
مىدانم كه مكانت كجاست.
در پنجمين شب كه هوا بارانى بود، كاسه صبر مرد شهرى لبريز شد، در خانه روستايى را كوبيد و او را صدا كرد. روستايى پشت در حاضر شد. مرد شهرى خطاب به وى گفت: فلانى! من از آن همه حقوقى كه به گردن تو داشتم گذشتم لطفى كن و در اين شب بارانى جايى به ما عنايت كن.
مرد روستايى گفت: سايهبانى در حياط منزلم هست كه به باغبان اختصاص دارد و او در آنجا از حمله گرگ نگهبانى مىدهد. او هميشه تيروكمان آماده دارد تا اگر گرگى حمله كرد مضروبش سازد، اگر تو مثل آن باغبان چنين كارى مىكنى مىتوانى در آنجا مسكن كنى وگرنه، برو و جاى ديگرى براى خود پيدا كن.
مرد شهرى بناچار و براى حفظ سلامتى زن و بچههايش اين پيشنهاد روستايى را پذيرفت ولى سراسر شب را مىگفتند:
|
شب همه شب، جملهگويان اى خدا |
اين سزاى ما، سزاى ما سزا |
|
|
اين سزاى آنكه شد يار خسان |
يا كسى كرد از براى ناكسان |
|
بيچاره مرد شهرى، تيروكمان به دست، سراسر شب را به دنبال گرگ مىگشت. ناگهان از بالاى تپهاى شبح گرگى نمايان شد، مرد شهرى تيرى رها كرد و آن حيوان را هدف قرار داد وقتى حيوان به زمين افتاد بادى از او خارج شد. مرد روستايى سرآسيمه خود را به مرد شهرى رساند و با تأسف و ناراحتى فرياد زد: اى ناجوانمرد، اينكه زدى كرّه الاغ من است. مرد شهرى گفت: نه اين گرگ بود.
مرد روستايى گفت: نه من بادى كه از نشيمن او رها شد مىشناسم؛ چنانكه مىتوانم آب را از شراب بشناسم. من در ميان بيست باد، باد كره الاغم را تشخيص مىدهم؛ چنانچه مسافر باروبنه خود را در ميان باروبنه ديگر مسافران مىشناسد.
اينجا بود كه ديگر طاقت مرد شهرى طاق شد و با عصبانيت برجست و گريبان روستايى را گرفت و گفت:
|
كابله طرّار شيد آوردهاى |
بنگ و افيون هردو باهم خوردهاى |
|
|
در سه تاريكى شناسى باد خر |
چون ندانى مر مرا اى خيرهسر |
|