بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٧٢ - حكايت ١١٢ چونكه دندان تو كرمش درفتاد # نيست دندان، بر كنش اى اوستاد
حكايت ١١٢
|
چونكه دندان تو كرمش درفتاد |
نيست دندان، بر كنش اى اوستاد |
در ماجراى توفان حضرت نوح ٧ آمده است: يكى از كسانى كه از دستورات حضرت نوح سرپيچى كرد و گرفتار امواج توفان شد پسرش كنعان است. مولانا در بخشى از بيان معارف عرفانى خود، اين حكايت را از اينجا شروع مىكند كه:
نوح فرزندش را صدا كرد كه: هان! بيا در كشتى پدرت سوار شو تا در توفان سهمگين غرق نگردى. كنعان به پدرش گفت: نه، من دعوت تو را نمىپذيرم و راه نجاتى جز راه نجات تو در اختيار دارم.
نوح گفت: پسرم! اين موج توفان بلا است، بدانكه دست و پا زدن و شناگرى امروز هيچ به كار نمىآيد، اين توفان تندباد قهر الهى است و هيچ راهى جز راه خدا نجاتدهنده نخواهد بود.
كنعان گفت: نه، من حرف تو را قبول ندارم، بر قلّه كوهى مىروم تا آن كوه مرا از هر گزندى نگه دارد.
نوح هرچه پسرش كنعان را دلسوزانه نصيحت مىكرد، كنعان بيشتر مغرورانه از پدر سرپيچى مىنمود. اين دو گرماگرم گفتگو بودند كه موجى سهمگين از سر كنعان بالا رفت و او را با خود برد.
نوح پس از هلاك شدن پسرش كنعان، به درگاه خدا عرض كرد: خدايا! توفان قهر تو فرزندم را به هلاكت رساند در حالىكه به من وعده داده بودى كه كسانم را از