بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٨٣ - استنتاج
چون روز دوشنبه چهار شب باقى مانده از صفر سال يازدهم هجرى فرا رسيد، پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمان آماده شدن مردم براى جنگ با روم را صادر كرد و دستور داد كه با سرعت براى اين كار آماده شوند. مردم از حضور رسول خدا پراكنده شدند، در حالىكه براى جهاد تلاش مىكردند.
فرداى آن روز، سهشنبه، سه روز باقى مانده از صفر، اسامة بن زيد را احضار كرد و به او گفت: اسامه! در پناه خدا و بركت خدا حركت كن تا به محل كشته شدن پدرت برسى و آنها را زير سم اسبها پايكوب كنى. من تو را مأمور اين كار ساختم و امير اين لشكر قرار دادم ... بعضى از مهاجران و از همه شديدتر عيّاش بن ابى ربيعه اعتراض كردند كه چگونه اين نوجوان به فرماندهى اين لشكر منصوب شده است! آن هم بر مهاجران نخستين؟! گفتگو در اين مورد زياد شد و عمر بن خطاب قسمتى از اين مطالب را شنيد و پاسخ معترض را داد و سپس به حضور پيامبر صلّى اللّه عليه و اله آمد و گفتار كسانى را كه چنين گفته بودند، باز گفت.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و اله سخت خشمگين شد و بيرون آمد، در حالىكه دستارى بر سر بسته و قطيفهاى پوشيده بود، به منبر رفت و خداى را حمد و ستايش كرد، آنگاه فرمود:
اى مردم، اين گفتار چيست كه از بعضى به من رسيده كه درباره فرماندهى اسامة بن زيد گفتهايد؟
به خدا قسم تازگى ندارد اگر در مورد فرماندهى اسامة به من اعتراض مىكنيد كه پيشتر هم در مورد فرماندهى پدرش به من اعتراض كرديد، حال آنكه به خدا قسم او شايسته فرماندهى بود و پسرش هم پس از او شايسته اين كار است. او از محبوبترين مردم در نظرم بود و پسرش هم همچنان است و آن هردو شايسته و سزاوار براى هر خيرى هستند. بنابراين همگى خيرخواه او باشيد كه او از برگزيدگان شماست، آنگاه از منبر فرود آمد و به خانه خود رفت.[١]
|
گفت پيغمبر كه اى ظاهرنگر |
تو مبين او را جوان و بىهنر |
|
|
اى بسا ريش سياه و مرد پير |
اى بسا ريش سپيد و دل چو قير |
|
[١] - مغازى، ج ٣، ص ٨٥٤