بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٠٤ - توضيح مطلب
قند، كنايه است از حظوظ معنوى و لذّات روحانى.
عطار قندفروش، كنايه است از داعيان الى اللّه.
داعيان الى اللّه در دكان معارف الهى خويش، همواره قند حظوظ معنوى را در معرض استفاده سالكان طريقت قرار مىدهند، ولى انسانهايى كه طبيعت گلخوارى آنان به گل گناه و لجن معاصى عادت كرده است، سعى مىكنند با ترفندهاى گوناگون طبيعت گلخوارگى خود را با خوردن گل گناه و لجن معاصى تسكين ببخشند و اين كار را هم به حساب زيركى خود مىگذارند، غافل از اينكه با اين كار گرچه به ظاهر از كيسه ديگران مىخورند ولى در واقع از پهلوى خود مصرف مىكنند.
|
گر بدزدى، وز گل من مىبرى |
رو كه هم از پهلوى خود مىخورى |
|
مولانا در اينجا از قول عطار مىگويد:
اى گلخوار بيچاره، تو از روى حماقت و جهالت، از من مىترسى كه نكند من تو را در دزديدن سنگ گلى ببينم، در حالىكه من متوجه كارت شدم ولى براى اينكه بيشتر گل بخورى وانمود كردم كه گل خوردن تو را نديدم.
|
تو همىترسى ز من، ليك از خرى |
من همىترسم كه تو كمتر خورى |
|
|
گرچه مشغولم، چنان احمق نىام |
كه شكر افزونكشى تو از نيم |
|
تو فعلا از سنگ گلى ترازوى من دزدكى بخور، ولى وقتى كه قند را با اين سنگ گلى نيمه خورده وزن كردم و به دست تو دادم، آن وقت مىفهمى كه احمق چه كسى است و زيرك كيست؟!
|
چون ببينى مر شكر را ز آزمود |
پس بدانى احمق و غافل كه بود |
|
***