بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢١٨ - حكايت ١٤٢ او گناهى كرد و ما ديديم نيك # رحمت ما را نمىدانست نيك
حكايت ١٤٢
|
او گناهى كرد و ما ديديم نيك |
رحمت ما را نمىدانست نيك |
|
صدر جهان، پادشاه بخارا، نديمى داشت كه همواره همنشينش بود. او روزى متهم به گناهى شد و ناچار، از ترس مكافات شاه، از وى جدا شد. نديم مدت ده سال آواره بيابانها و شهرها بود. پس از ده سال، بر اثر شدّت عشق به صدر جهان از عذاب فراق و جدايى بىتاب شد. با خود گفت: من ديگر تاب فراق ندارم، صبر كى مىتواند تباهى عشق را تسكين بخشد؟ حال كه در آتش عشق صدر جهان گداختهاى، با شتاب به سوى وى حركت كن.
نديم عاشق، براى پايان بخشيدن به فراق جانكاه، از دوستانش خداحافظى كرد تا براى وصال دوباره به صدر جهان، راهى بخارا شد.
دوستان نديم گفتند: اى غافل، به فرجام اين كار انديشيدهاى؟ بازگشت خود به سوى صدر جهان را با فراست ارزيابى كن و مانند پروانه خود را در آتش مسوزان.
صدر جهان از دست تو آنقدر خشمگين است كه دارد آهن مىجود و با بيست چشم تو را مىجويد. آرى، او براى كشتن تو كارد خود را تيز مىكند.
نصيحتهاى دلسوزانه دوستان كارگر نشد و عاشق دلباخته به سوى معشوق روان شد. همينكه تاريكى شهر بخارا را- كه محل معشوق بود- مشاهده كرد، در آن سياهى غم، روشنايى شادى پديدار گشت. نديم عاشق در حالىكه مانند گوى بر زمين مىغلطيد، سجدهكنان با چشمى گريان به سوى معشوق روان گشت.