بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤١٦ - حكايت ١٨٤ گر تو را عقل است، كردم لطفها # ور خرى، آوردهام خر را عصا
حكايت ١٨٤
|
گر تو را عقل است، كردم لطفها |
ور خرى، آوردهام خر را عصا |
|
اميران عرب دور هم جمع شدند و نزد پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و اله رفته، گفتند: تو اميرى ما نيز هركدام اميريم، پس اين امارت را تقسيم كن و سهم خود را بگير و با ما كارى نداشته باش.
پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمود: اين امارت را حضرت حق به من عطا كرده و سرورى مطلق را از آن من ساخته است. اميران عرب گفتند: ما نيز به حكم الهى حكومتى داريم و خداوند به ما امارت بخشيده است.
پيامبر صلّى اللّه عليه و اله فرمود: ليكن خداوند امارت حقيقى را به ما عطا كرده، در حالىكه به شما حكومتى عاريتى داده است، تا امور زندگى خود را بگذرانيد. امارت من تا قيامت برقرار است. در حالىكه امارت عاريتى شما متلاشى خواهد شد.
اميران عرب گفتند: اى امير، به چه دليل بيش از ما حكومت مىخواهى؟!
در همين لحظه بود كه به امر حضرت حق، ابرى بر آسمان نمايان شد و بر اثر باران عظيم، سيلى به راه افتاد؛ سيلى هولناك كه ساكنان شهر را به وحشت انداخت.
پيامبر صلّى اللّه عليه و اله رو به آنان گفت: اينك وقت امتحان رسيده است تا گمان شما در خصوص امارت حقيقى و عاريتى روشن شود. در اين حال، هريك از اميران عرب نيزه خود را به درون آب انداختند تا سيل بند آيد ليكن نتيجهاى نداد. بلكه سيلاب خروشان نيزه آنان را همچون خس و خاشاكى با خود برد.