بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٨٥ - حكايت ١٧٧ بركنار بامى اى مست مدام # پست بنشين، يا فرود آ و السلام
حكايت ١٧٧
|
بركنار بامى اى مست مدام |
پست بنشين، يا فرود آ و السلام |
|
روزى بايزيد بسطامى[١] كه در حالت محو بود، به مريدان خود گفت: خدايى جز من نيست مرا عبادت كنيد! وقتى از آن حالت معنوى بيرون آمد، مريدانش خطاب به وى گفتند: تو چنين حرفى زدى و اين حرف درست نيست.
بايزيد گفت: اگر اين دفعه چنين سخنى گفتم همان لحظه مرا با كارد بزنيد و به قتلم رسايد؛ زيرا حضرت حق، از جسم منزّه است در حالىكه من داراى جسمم.
بار ديگر چون هماى محو و بىخودى به پرواز درآمد، بايزيد شروع كرد به گفتن: لا إله إلّا أنا فاعبدون.
مريدان بايزيد وقتى كه اين جمله را از او شنيدند؛ جملگى با كارد بر جسم او ضرباتى زدند. ولى كارد بر بدن بايزيد اصابت نكرد، بلكه به عكس، بر تن مريدان فرود مىآمد و آنان را مجروح مىساخت.
|
اى زده بر بىخودان تو ذوالفقار |
بر تن خود مىزنى آن، هوش دار |
|
|
ز آنكه بىخود فانى است و ايمن است |
تا ابد در ايمنى او ساكن است |
|
|
نقش او فانى و او شد آينه |
غير نقش روى غير آنجاى نه |
|
|
گر كنى تف سوى روى خود كنى |
ور زنى بر آينه بر خود زنى |
|
[١] - شرححال زندگى بايزيد بسطامى، در حكايت ١٧٣ گذشت.