بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٣٢ - حكايت ١٤٤ آن زرى كه دل از او گردد غنى # غالب آيد بر قمر در روشنى
حكايت ١٤٤
|
آن زرى كه دل از او گردد غنى |
غالب آيد بر قمر در روشنى |
|
در كنار شهر رى مسجدى بوده كه شبها كسى از ترس نمىتوانسته است در آنجا بخوابد؛ زيرا اگر كسى شبى در آن مسجد مىخوابيد، از دنيا مىرفت و صبح فرزندانش يتيم مىشدند! بسيار رخ داده بود كه غريب و بينوايى شبى را در آنجا منزل كرده و صبح مانند ستارگان ناپديد مىگشت و در قبر مدفون مىشد.
اين واقعه سبب شد كه ديدگاه مردم در مورد آن مسجد مختلف گردد؛ عدهاى معتقد بودند در آن مسجد جنّيان خشمگين ميهمانان را مىكشند. گروهى مىگفتند سحر و طلسم در كار است و ... تا اينكه شبى ميهمانى به آن مسجد وارد شد كه پيشتر وصف آنجا را شنيده بود، آن ميهمان براى آزمايش شجاعت خود به آنجا رفت و به خود چنين تلقين مىكرد كه بايد براى آزمودن اين مسجد از سر و جان بگذرم!
مردم كه متوجه تصميم اين مرد غريب شدند، به او گفتند: اى مرد، در اين مسجد نخواب تا عزرائيل تو را مانند تفاله درهم نكوبد. تو غريبى، از احوال اينجا بىخبرى، بدان كه هركس در اين مسجد بخوابد مىميرد.
مرد غريب گفت: اين كار را خواهم كرد، بىآنكه پشيمان شوم. ديگر از اين زندگى سير شدهام. من امشب در اين مسجد مىخوابم.
تصميم مرد غريب جدّى بود؛ زيرا علىرغم همه هشدارهاى اهل محل، وى آن شب را در مسجد خوابيد. نيمههاى شب بود كه صداى هولناكى به گوشش