بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٥٣ - استنتاج
براى تو بنمايانم و آن حقيقت اين است:
دنيا گرچه همچون عمامه در نظرت زيبا، جذاب و قيمتى جلوگر مىشود ولى فرياد مىزند و بىوفايى خود را به گوش همه مىرساند.
|
گفت بنمودم دغل، ليكن تو را |
از نصيحت بازگفتم ماجرا |
|
|
همچنين دنيا اگرچه خوش شكفت |
بانگ زد، هم بىوفايى خويش گفت |
|
اى سالك، دنيا داراى دو خصلت «كون» و «فساد» است، جذّابيت و فريبندگى دنيا جنبه كون و موجوديت او است و پندواندرز دنيا جنبه فساد و عدمى آن مىباشد.
|
اندرين كون و فساد اى اوستاد |
آن دغل كون و، نصيحت آن فساد |
|
خصلت كون و وجودى دنيا به انسان مىگويد: بيا به جانب من كه خوشقدم هستم. خصلت فساد و عدمى دنيا مىگويد: اى انسان دل به زيبايىهاى من نبند كه من چيزى جز فنا و عدم نيستم.
|
كون مىگويد بيا من خوشپىام |
و آن فسادش گفته رو من لاشىام |
|
حال اگر مىخواهى دو خصلت وجودى و عدمى دنيا را بهتر لمس كنى به مثالهاى زير توجه كن.
تو از زيبايى طبيعت در فصل بهار شگفتزده مىشوى آنچنانكه لب به دندان مىگزى، نگاهى هم به فصل پاييز؛ يعنى فصل عدمى آن زيبايىها كن! ببين چگونه آن طبيعت سرسبز و زيبا به طبيعتى سرد و بىجان تبديل شده است.
|
اى ز خوبى بهاران لب گزان |
بنگر آن سردى و زردى خزان |
|
تابش خورشيد در روز، حياتبخش و زيباست ولى زوال اين زيبايى را به هنگام غروب به ياد آر.