بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٦ - حكايت ١٠٥ هاى اى فرعون، ناموسى مكن # تو شغالى، هيچ طاووسى مكن
حكايت ١٠٥
|
هاى اى فرعون، ناموسى مكن |
تو شغالى، هيچ طاووسى مكن |
شغالى در درون خمرهاى رنگ رفت و ساعتى در آن ماند، وقتى بيرون آمد پوستش را رنگين شده ديد و با خود گفت: من طاووس بهشتى هستم.
پشم رنگارنگ آن شغال رونقى زيبا يافته بود و پرتو آفتاب بر آن رنگها مىتابيد، آن شغال خود را به رنگ سبز و سرخ و صورتى و زرد ديد و نزد ساير شغالان خودنمايى كرد. ساير شغالان به او گفتند: اى شغال، چه شده كه اين همه در نشاط و شادى هستى؟!
آنقدر شادمانى كه از ما فاصله گرفتهاى. بگو بدانيم اين تكبّر را از كجا آوردهاى؟
شغال گفت: ببينيد من همانند گلزارى صد رنگ شدهام در برابر من سجده كنيد و سركشى مكنيد. من اينك مظهر لطف خدايى گشتهام و به لوحى تبديل شدهام كه اسرار كبريايى در من نوشته شده است. پس اى شغالها ديگر مرا شغال نخوانيد كى ممكن است كه شغال اين همه حسن و جمال داشته باشد؟!
شغالها به او گفتند: حال كه تو را شغال نخوانيم پس تو را چه بخوانيم؟
شغال گفت: مرا طاووس نر بخوانيد.
شغالها گفتند: طاووسها در گلستان جلوهها دارند و در ميان باغ مىخرامند، آيا تو نيز همانند آنان جلوه مىكنى؟
شغال پاسخ داد: نه، من كه هنوز به بيابان نرفتهام.