بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٥٤ - استنتاج
|
روز ديدى طلعت خورشيد خوب |
مرگ او را ياد كن وقت غروب |
|
قرص زيباى ماه در گستره آسمان را ببين، حسرت ديدار آن را هم در شبهاى محاق به ياد آور.
|
بدر را ديدى برين خوش چارطاق |
حسرتش را هم ببين اندر محاق |
|
وقتى طراوت، شادابى و زيبايى كودكى را مشاهده مىكنى، افسردگى، زشتى و بىحوصلگى زمان سالخوردگى اين كودك را هم به ياد آر.
|
كودكى از حسن شد مولاى خلق |
بعد فردا شد خرف، رسواى خلق |
|
وقتى اندام زيبا و چهره فريباى معشوق سيمينتن دلت را بلرزه درمىآورد، كمى هم به اندام دوران پيرى او فكر كن كه همچون كشتزار پنبه فرتوت و موهايش سفيد شده است.
|
گر تن سيمينتنان كردت شكار |
بعد پيرى بين تنى چون پنبهزار |
|
در كنار سفره، انواع غذاهاى چرب و لذيذ را مشاهده مىكنى، بلند شو سرى هم به مستراح بزن تا شكل ديگر اين غذاها را ببينى!
|
اى بديده لوتهاى چرب، خيز |
فضله آن را ببين در آبريز |
|
به آن مدفون متعفن بگو چه شد آن طعم و بو و مزه تو؟
|
مر خبث را گو كه آن خوبيت كو |
بر طبق آن ذوق و آن نغزى و بو؟ |
|
آن مدفوع با زبان بىزبانى مىگويد: آن غذاهاى رنگارنگ و خوشبو همهاش دانه بود و من دام آن دانه كه براى صيد كردن انسانهاى شكمباره چيده شده بوديم، اكنون كه تو صيد شدى دانه پنهان شد و دام آشكار.
|
گويد او: آن دانه بد، من دام آن |
چون شدى تو صيد، شد دانه نهان |
|
مولانا براى نشان دادن دو خصلت وجودى و عدمى دنيا، همچنان مثال