بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٦ - استنتاج
هستند كه دنبالهروى از دوستان فاسد يا رهبران گمراه مىكنند ولى وقتى به دست عدالت گرفتار مىشوند، مىكوشند يكديگر را محكوم نموده، خود را تبرئه نمايند.
در حالىكه حقيقت همان است كه قرآن كريم مىفرمايد: فَأَغْوَيْناكُمْ إِنَّا كُنَّا غاوِينَ.
*** مولانا در اين حكايت موردى را بيان مىكند كه مىتواند يكى از موارد قيامت هم باشد. پيش از شرح اين مورد، به تفسير حكايت مىپردازيم. در اين حكايت:
شهر، كنايه است از دنياى خشك رياضتها و تهذيب و تأديب نفس سالك.
مرد شهرى، كنايه است از سالك مبتدى
روستا، كنايه است از دنياى زيبا و پرنشاط خور و خواب و شهوت.
روستايى، كنايه است از انسان افسون شده در طلسم تعيّنات مادى دنيا.
كرّه خر، كنايه است از مشتهيات و تعلّقات دنيا.
سالك مبتدى كه در دنياى رياضت و تأديب مشغول تهذيب نفس خويش بود با وسوسههاى انسان افسون شده در طلسم مشتهيات دنيا، راهى دنياى او مىشود.
روستايى دنياپرست كه براساس خصلت دنياپرستان چشم ديدن غير خود را نداشت، از پذيرفتن سالك، سرباز مىزند تا حدّى كه دوستى و مراوده چندين ساله خود با او را منكر مىشود، سالك كه از برخورد غيرمنتظره روستايى به شدّت ناراحت شده بود، در يك حركت غيرعمدى يكى از متعلقات روستايى را مورد تعرض قرار مىدهد، روستايى كه از اين تعرض بشدت عصبانى شده بود بر سر سالك فرياد مىكشد كه هان! اى ناجوانمرد، اينكه مورد هدف قرار دادى كرّه الاغ من است. سالك گفت: نه، اين گرگ شيطانصفت بود نه كرّه الاغ تو. روستايى گفت:
نه، من بادى را كه از نشيمن او رها شد مىشناسم؛ چنانكه مىتوانم آب را از شراب تميز دهم. اينجا بود كه سالك بىصبرانه از جاى جست و گريبان روستايى را گرفت.
|
خواجه برجست و بيامد نا شكفت |
روستايى را گريبانش گرفت |
|
گفت اى نادان ابله، دغلبازى مىكنى يا اينكه بنگ و افيون را باهم خوردهاى