بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٩٦ - حكايت ١٣٨ گفت تيرى جست از شست اى پسر # نيست سنت كايد آن واپس به سر
مىشود؟
خروس گفت: اى سگ، ناراحت نباش، فردا قاطر مرد جوان هلاك مىشود و اين خود براى تو نعمتى است.
مرد جوان با شنيدن اين سخن بىدرنگ قاطر را هم فروخت تا از زيانش محفوظ بماند.
روز سوم، سگ به خروس اعتراض كرد كه اى سالار دروغگويان، اينبار نيز حرفت دروغ از آب درآمد!
خروس پاسخ داد: اى سگ، ناراحت نباش، فردا غلام اين مرد جوان مىميرد و خويشاوندان او نان فراوان خيرات خواهند داد و به تو هم نان بسيار خواهد رسيد.
مرد جوان وقتى اين سخن را شنيدن غلامش را هم فروخت تا از اين ناحيه ضرر نبيند. مرد جوان از اينكه با يادگيرى زبان اين دو حيوان، توانست از اين سه واقعه ناگوار جان سالم به در برد بسيار خوشحال و شاكر بود.
روز بعد سگ با طعنه به خروس گفت: اى خروس ياوهگو پس آن حدسها و پيشگويىهايت چه شد؟
خروس كه ديد سگ از دستش بشدت ناراحت است، گفت: ناراحت نباش و مطمئن باش كه فردا خواجه (مرد جوان) خواهد مرد و بازماندگانش در مرگ او گاو خواهند كشت. پس منتظر باش كه فردا غذايى لذيذ خواهى خورد.
|
مرگ اسب و استر و مرگ غلام |
بد قضا گردان اين مغرور خام |
|
|
از زيان مال و درد آن گريخت |
مال افزون كرد و خون خويش ريخت |
|
مرد جوان وقتى خبر مرگ خود را از خروس شنيد، شتابان به حضور حضرت موسى ٧ رسيد و از آن حضرت براى نجات خود از مرگ استمداد طلبيد.
موسى ٧ با زبان نكوهش به آن جوان فرمود: برو خودت را نيز بفروش؛ زيرا تو در رهيدن از زيان و ضرر رساندن به مسلمانان و جمع كردن ثروت استادى.