بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٣٦ - استنتاج
نتيجهاى كه مولانا از اين حكايت مىگيرد اين است كه مىگويد:
من كه صحبت از كيسهكيسه طلا كردم، آدمهاى كوردل و بىبصيرت فكر مىكنند كه منظور من همين طلا و زر معمولى دنيايى است.
|
اين زر ظاهر به خاطر آمده است |
در دل هر كور دور زرپرست |
|
آنان مانند كودكانى هستند كه تكههاى سفال را در دامن خود به نام طلا جمع كردهاند و هروقت كه سخن از طلا شود آنها فكر مىكنند كه منظور آن تكه سفالها است.
|
كودكان اسفالها را بشكنند |
نام زر بنهند و در دامن كنند |
|
|
اندر آن بازى چو گويى نام زر |
آن كند در خاطر كودك گذر |
|
در حالىكه منظور ما اين طلاى معمولى كه در نظر اهل بصيرت بىارزشتر از تكههاى سفال است، نيست، بلكه منظور ما طلايى است كه نقش ابديت بر آن زده شده و همواره رونق بىكاست خود را داراست.
|
بل زر مضروب ضرب ايزدى |
كو نگردد كاسد، آمد سرمدى |
|
|
آن زرى كين زر از آن زر تاب يافت |
گوهر و تابندگى و آب يافت |
|
من آن طلاها را مىگويم كه از گنجينه معارف الهى بيرون مىآيد و دلوجان سالك طالب را مستغنى مىكند، روشنايى و تابش او نور ماه را مكدر مىسازد.
|
آن زرى كه دل ازو گردد غنى |
غالب آيد بر قمر در روشنى |
|
سالك مىبايست گوش به ياوهسرايىهاى خنّاسان تنپرور و عافيتطلبان از حقايق بىخبر ندهد و با زير پا گذاشتن اوهام تلقينات كاذب، نفس در مكتبخانه سلوك زانو زند تا پس از تحمل رنج رياضت و تهذيب نفس به لؤلؤ روحانى و زرهاى مسكوك معانى دست يابد كه: «من جدّ وجد»
***