بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٢٨٩ - حكايت ١٥٧ عاشقا خروب تو آمد كژى # همچو طفلان سوى كژ چون مىخزى
حكايت ١٥٧
|
عاشقا خرّوب تو آمد كژى |
همچو طفلان سوى كژ چون مىخزى |
|
حضرت سليمان ٧ كه به ساختن مسجد الأقصى پرداخت، بنايى نهاد كه مانند كعبه پاك و مانند منا فرخنده بود. در ساختمان آن مسجد، شكوه و عظمتى ديده مىشد و آن بنا مانند ساختمانهاى ديگر بىروح نبود. به هنگام ساختن آن مسجد، هر سنگى كه از كوه مىشكستند، آشكارا مىگفت: اوّل مرا با خود ببريد.
جنيان و انسانها در ساختن اين مسجد با حضرت سليمان همراهى كردند.
وقتى آن بناى مقدس به پايان رسيد، سليمان هر بامداد، آنگاه كه از منزلش بيرون مىآمد، فروتنانه وارد مسجد اقصى مىشد و به هر گياه تازهاى كه در آن مىروييد مىگفت: نام خود را بگو و خاصيت خود را شرح ده و بگو كه چه نوع دارويى هستى؟ براى چه كسانى مضرّى و براى چه كسانى نافعى؟ پس هر گياهى نام و خاصيت خود را مىگفت و در مورد فوايد و مضرّاتش توضيح مىداد.
روزى حضرت سليمان ديد كه در گوشهاى از مسجد گياه تازهاى روييده است.
آن گياه بقدرى سبز و باطراوت بود كه توجّه سليمان را به خود جلب كرد، آن گياه به سليمان سلام كرد، سليمان پاسخ سلام او را داد، سپس از او پرسيد: نامت چيست؟
گياه گفت: اى سلطان جهان، نام من خروب است. سليمان پرسيد خاصيتت چيست؟ خروب گفت: من در هرجا كه برويم آن مكان ويران مىشود.
سليمان در همان لحظه دريافت كه اجلش رسيده است و به زودى به سراى